ما در میخوانم محصول مورد نظر شما را پس از ثبت تقاضا تولید میکنیم. این بدان معنی است که در فروشگاه ما هیچ کتابی ناموجود نیست. ما بر اساس تقاضای مشتری، کتاب رابا بهترین کیفیت چاپ دیجیتال بهصورت اختصاصی چاپ کرده و با کمترین قیمت در اختیار علاقهمندان به کتابخوانی قرار میدهیم.
ما در میخوانم محصول مورد نظر شما را پس از ثبت تقاضا تولید میکنیم. این بدان معنی است که در فروشگاه ما هیچ کتابی ناموجود نیست. ما بر اساس تقاضای مشتری، کتاب رابا بهترین کیفیت چاپ دیجیتال بهصورت اختصاصی چاپ کرده و با کمترین قیمت در اختیار علاقهمندان به کتابخوانی قرار میدهیم.
نویسنده: سعید کیاییراد
نویسنده: سعید کیاییراد
نویسنده: سعید کیاییراد


اجازه بدهید پیش از آنکه قدم در جغرافیای این کلمات بگذارید، رازی را با شما در میان بگذارم تا تکلیفمان با هم روشن شود. من که امروز این سطرها را با قلبی لرزان و چشمانی بارانی مینویسم، تماشاگر دورِ این حماسه و پژوهشگری فرامتنی نیستم که تنها با ورق زدن پروندهها، مصاحبههای سرد و شنیدن فایلهای صوتی به تصویر «ابومحمد» رسیده باشم. من همان جوان تازهکار و غریبی هستم که سالها پشت دستگاه مخابرات و تلفنخانه سید نشستم و بیش از هر صدایی، گوشم به طنین صدای مردی عادت کرده بود که در اوج سهمگینترین بحرانها و باران آتش، آرامشی عجیب و آسمانی در چشمانش موج میزد.
این کتاب واگویهای عاشقانه و برخاسته از اعماق دل لرزان من درباره زندگی، جهاد، غربت و شهادت مردی است که قلبش در حسینیه اعظم زنجان میتپید و جان پاکش در طواف مدام بر گرد حرم عمه سادات، حضرت زینب کبری (س) پر کشید. من در این سطور، شما را به همسفری در درون ناگفتههای مردی دعوت میکنم که مرگ در برابر اراده استوارش زانو زد و سرانجام، جام سرخ شهادت را مستانه سر کشید. در این صفحات، از تلاقی شگفتانگیز نبوغ لجستیکی و نظامی او با قلب رئوف و لرزانی میگویم که برای یتیمان شام و مدافعان حرم میتپید و از پیوند عمیق، مرید و مرادی او با فرمانده دلها، حاج قاسم سخن خواهم گفت.
اجازه بدهید پیش از آنکه قدم در جغرافیای این کلمات بگذارید، رازی را با شما در میان بگذارم تا تکلیفمان با هم روشن شود. من که امروز این سطرها را با قلبی لرزان و چشمانی بارانی مینویسم، تماشاگر دورِ این حماسه و پژوهشگری فرامتنی نیستم که تنها با ورق زدن پروندهها، مصاحبههای سرد و شنیدن فایلهای صوتی به تصویر «ابومحمد» رسیده باشم. من همان جوان تازهکار و غریبی هستم که سالها پشت دستگاه مخابرات و تلفنخانه سید نشستم و بیش از هر صدایی، گوشم به طنین صدای مردی عادت کرده بود که در اوج سهمگینترین بحرانها و باران آتش، آرامشی عجیب و آسمانی در چشمانش موج میزد.
این کتاب واگویهای عاشقانه و برخاسته از اعماق دل لرزان من درباره زندگی، جهاد، غربت و شهادت مردی است که قلبش در حسینیه اعظم زنجان میتپید و جان پاکش در طواف مدام بر گرد حرم عمه سادات، حضرت زینب کبری (س) پر کشید. من در این سطور، شما را به همسفری در درون ناگفتههای مردی دعوت میکنم که مرگ در برابر اراده استوارش زانو زد و سرانجام، جام سرخ شهادت را مستانه سر کشید. در این صفحات، از تلاقی شگفتانگیز نبوغ لجستیکی و نظامی او با قلب رئوف و لرزانی میگویم که برای یتیمان شام و مدافعان حرم میتپید و از پیوند عمیق، مرید و مرادی او با فرمانده دلها، حاج قاسم سخن خواهم گفت.
اجازه بدهید پیش از آنکه قدم در جغرافیای این کلمات بگذارید، رازی را با شما در میان بگذارم تا تکلیفمان با هم روشن شود. من که امروز این سطرها را با قلبی لرزان و چشمانی بارانی مینویسم، تماشاگر دورِ این حماسه و پژوهشگری فرامتنی نیستم که تنها با ورق زدن پروندهها، مصاحبههای سرد و شنیدن فایلهای صوتی به تصویر «ابومحمد» رسیده باشم. من همان جوان تازهکار و غریبی هستم که سالها پشت دستگاه مخابرات و تلفنخانه سید نشستم و بیش از هر صدایی، گوشم به طنین صدای مردی عادت کرده بود که در اوج سهمگینترین بحرانها و باران آتش، آرامشی عجیب و آسمانی در چشمانش موج میزد.
این کتاب واگویهای عاشقانه و برخاسته از اعماق دل لرزان من درباره زندگی، جهاد، غربت و شهادت مردی است که قلبش در حسینیه اعظم زنجان میتپید و جان پاکش در طواف مدام بر گرد حرم عمه سادات، حضرت زینب کبری (س) پر کشید. من در این سطور، شما را به همسفری در درون ناگفتههای مردی دعوت میکنم که مرگ در برابر اراده استوارش زانو زد و سرانجام، جام سرخ شهادت را مستانه سر کشید. در این صفحات، از تلاقی شگفتانگیز نبوغ لجستیکی و نظامی او با قلب رئوف و لرزانی میگویم که برای یتیمان شام و مدافعان حرم میتپید و از پیوند عمیق، مرید و مرادی او با فرمانده دلها، حاج قاسم سخن خواهم گفت.
اجازه بدهید پیش از آنکه قدم در جغرافیای این کلمات بگذارید، رازی را با شما در میان بگذارم تا تکلیفمان با هم روشن شود. من که امروز این سطرها را با قلبی لرزان و چشمانی بارانی مینویسم، تماشاگر دورِ این حماسه و پژوهشگری فرامتنی نیستم که تنها با ورق زدن پروندهها، مصاحبههای سرد و شنیدن فایلهای صوتی به تصویر «ابومحمد» رسیده باشم. من همان جوان تازهکار و غریبی هستم که سالها پشت دستگاه مخابرات و تلفنخانه سید نشستم و بیش از هر صدایی، گوشم به طنین صدای مردی عادت کرده بود که در اوج سهمگینترین بحرانها و باران آتش، آرامشی عجیب و آسمانی در چشمانش موج میزد.
این کتاب واگویهای عاشقانه و برخاسته از اعماق دل لرزان من درباره زندگی، جهاد، غربت و شهادت مردی است که قلبش در حسینیه اعظم زنجان میتپید و جان پاکش در طواف مدام بر گرد حرم عمه سادات، حضرت زینب کبری (س) پر کشید. من در این سطور، شما را به همسفری در درون ناگفتههای مردی دعوت میکنم که مرگ در برابر اراده استوارش زانو زد و سرانجام، جام سرخ شهادت را مستانه سر کشید. در این صفحات، از تلاقی شگفتانگیز نبوغ لجستیکی و نظامی او با قلب رئوف و لرزانی میگویم که برای یتیمان شام و مدافعان حرم میتپید و از پیوند عمیق، مرید و مرادی او با فرمانده دلها، حاج قاسم سخن خواهم گفت.