وقتی که پدر سبیلش را تراشید
ولف دیتریششنوره
کتاب «وقتی که پدر سبیلش را تراشید» نوشته ولف دیتریششنوره، اثری است که به بررسی روابط خانوادگی، تحولات اجتماعی و سیاسی در آلمان قرن بیستم میپردازد. این کتاب با روایتی ساده و صمیمی، مخاطب را به دنیای یک خانواده آلمانی در دوران پرتلاطم پس از جنگ جهانی اول میبرد.
درباره نویسنده:
ولف دیتریششنوره، نویسندهای آلمانی بود که در ۲۲ اوت ۱۹۲۰ متولد شد و در ۹ ژوئن ۱۹۸۹ درگذشت. او بیشتر به خاطر داستانهای کوتاهش شناخته میشود. آثار او اغلب به مسائل سیاسی و اجتماعی آلمان در دوران پس از جنگ جهانی دوم میپردازند. از آثار او میتوان به «آن وقتها که هنوز ریش پدر قرمز بود» اشاره کرد که به فارسی ترجمه شدهاست.
ویژگیهای کتاب:
- شنوره با قلمی روان و صمیمی، داستان را از زاویه دید یک کودک روایت میکند. این امر باعث میشود مخاطب به راحتی با شخصیتها و احساسات آنها همذاتپنداری کند.
- کتاب به طور ظریفانه به تحولات اجتماعی و سیاسی آلمان در دوران بحران اقتصادی و ظهور فاشیسم میپردازد. نویسنده از دریچه نگاه یک خانواده، شرایط دشوار آن دوران را به تصویر میکشد.
- کتاب به بررسی عمیق روابط بین پدر و پسر میپردازد. تغییرات در رفتار پدر پس از تراشیدن سبیل، نمادی از تحولات درونی و بیرونی اوست.
محتوای کتاب:
کتاب «وقتی پدر سبیلش را تراشید» مانند آثار قبلی ولف دیتریششنوره، نویسنده، بر پایه زندگی خود او شکل گرفته است. او نیز مانند شخصیت پسر در داستان، در محله وایسنزه برلین بدون مادر و تنها با پدرش بزرگ شده است.این مجموعه داستان، همانند مجموعه قبلی، با هنر داستانسرایی و صمیمیت نویسنده، خواننده را جذب میکند. بیشتر داستانها رنگ و بوی سیاسی دارند و از دریچه نگاه پدر و پسر، بحران اقتصادی آلمان و شرایطی را که منجر به به قدرت رسیدن فاشیستها شد، به تصویر میکشند.
عناوین داستانها عبارتند از: «زیباترین صبح زندگیام»، «وقتی یاس بنفش دوباره شکوفا میشود»، «وقتی که پدر سبیلش را تراشید»، «فریتْسشن»، «تعمیری دشوار»، «چنگ و دندان»، «آقای کلوتات یا پهنه دریاها»، «بازگشت به بهشت»، «شانس و شیشه» و «فانوس، فانوس».
بخشی از متن کتاب:
«آقاى تسیکوتانسکى اسم خودش را گذاشته بود خاکبردار. من و پدر موقع قبرستانگردىهاى هرروزهمان با او آشنا شده بودیم. به این صورت که یک روز یکهویى، از بین پشتههاى پوشیده از عشقه، بالاتنه یک آدم از زمین سر برافراشت. کلاه چارلى چاپلینى کهنهاى به سر داشت، پیراهنى راهراه و بدون یقه و روى پیراهن جلیقه تیرهاى که به پایینش، نزدیک کپل، زنجیر ساعت آویزان بود. به نظر پدر استفاده از چنین ایدهاى خلاقانه بود، خلاقانهتر از اینکه مدام این سنگهاى سنگین را سر قبرها علم کنند.
تا اینکه آن مجسمه شروع کرد به تکان خوردن و مثل حرکت آهسته فیلمها، یک بیل خاک را از بالاى شانهاش خالى کرد پایین. وقتهاى دیگر هم امکان داشت آدم آقاى تسیکوتانسکى را با مجسمه عوضى بگیرد. براى اینکه او مشکل قلبى داشت و به همین دلیل خیلى کند و آهسته کار مىکرد، آن هم با وقفههاى بسیار، براى نفس تازه کردن. طورى که بهتدریج دفتر کارگزینى گورستان مدام پول کمترى بهش پرداخت مىکرد. »
در مجموع، وقتی که پدر سبیلش را تراشید کتابی است که با روایتی صمیمی و تأملبرانگیز، مخاطب را به سفری در زمان و مکان میبرد. این اثر، علاوه بر پرداختن به روابط خانوادگی، تصویری از تحولات اجتماعی و سیاسی آلمان در دوران پرتلاطم قرن بیستم ارائه میدهد.